مسخ
سکوت مبهم عشق

نیاز به آهنگی  دارم که قلبم را تسکین دهد نیاز به شعله های آتشی دارم که وجودم را گرم کند نیازبه کلماتی دارم که جانم را برای لحظاتی آرام کند نیاز به همدمی دارم که با همه مردم بیگانه و با من همدرد باشد شعری در اندرون ناخوداگاه وجودم به تکاپودرامده نمتواند آهنگی را از عمق نهادش بسراید صدایی همین نزدیکی است برروی دوبال فرشته نشسته است هرچه بر فراز آسمان میپرد جایی را برای فرود نمیابد پشت بام ها همه در نظرش تاریک سیاه و تیره است قلبی در نگاه تو میتپد پلکی در گرداب چشمان تو بازوبسته میشود همه حرف من هراس من از ماندن است از نگفتن جاماندن است همه به سویی روانند و تو همیشه در حال سقوط و کم شدن و ضعیف تر شدن صداها هرکدام گوشه ای از قلبت را تکه ای از نگاهت را ونیمه ای از وجودت را زخمی میکنند هیچ کدامشان آرامشی در خود ندارند معنایی در خود ندارند قلب هایشان کدر وتاریک و موزی میبیند انگار که دوست دارم فرسنگها و فرسنگ ها از این خاک از این صداها از این چهره فاصله بگیرم و سالها وسالها ازآنها دورشوم آنقدر دور که یادم برود که من هم روزی انسان یوده ام دیگر هیچ شکلی از انسان در جلوی چشمانم نباشد دنیای من از یک ماه و از چند درخت و از برکه ای گم شده در میان انبوه جنگلها باشد خانه ام روی درختی بر بالای بلندی که ستونش ساقه ها و ریشه هایش باشند جایی که هیچ اثری از این انسان دوپا نبینم قرن ها وقرن ها در خودم گم شوم فقط شب ها صدای زغال شدن چوب هایی که میسوزند تا سحر در گوشم بنوازد در نگاهم بنشیند شبی در میان همه این شب ها ماه با تمام روشناییش با تمام سکوت وحالت نیایشش به من خیره شود در من سکوت کند اینجا دیگر هیچ صدایی تو را نمی آزارد راحت در گوشه دنج تنهایی آرام بخاب در عمق تاریکی شب در انتهای همه نیایش های شبانه ات نمیخاهم کلمه ای واژه ای از لبانت خارج شود سکوت سکوت سکوت میزبان قلب تنهای من است میزبان شب های خاموش من است هر ثانیه برگی از درخت میفتد پرنده ای در لانه اش میجنبد و صدای جنبیدن جنبده ای در روی برگها وخاشاک می آید همه صداها درلای شاخه های انبوه درختان به خاب و سکوت درآمده اند و آتش و ماه و شب و تنهایی شده است شعر هر شب من شده است غزل دیوان من هرشب با آنها میمیرم و هر صبح با انها برمیخیزم چقدر نیاز زیبا و احساس قشنگی را در من زنده میکند که سالهاست هیچ صدا و رنگ هیچ دوپایی را ندیده ام و دلم برای هیچ صدایی هیچ نگاهی تنگ نشده است هنوز به آرامش کامل نرسیده ام شاید باید بیشتر بمانم و رهایی من و آزادی من و آرامش من در همین تنهایی زیبای ملکوتی پنهان شده است...... 

کانال تلگرامی برای مطالب بیشتر

https://t.me/kingestrom

(0) نظر
برچسب ها :
تشتج روح

درد هایی هست زخم هایی هست که از نبودنش احساس درد میکنی از نداشتنش و حس نکردنش احساس ضعف و کاستی میکنی انگار که سراسر وجود آدمی را از یک رنگ نامرئی از یک جریان مخفی مرده خلق کرده اند وه چه احساس زشت و کثیف و دردناکی است چه درد نابخردانه واسف باریست که خدا را درتو کشته اند و اثری از او نمیبینم اما میدانم که هست و نفس های مرا و نگاههای مرا درک میکند اما افسوس که همه احساسات همه دردها در قبرتنهایی چنان مدفون شده اند که گویی قرت ها و قرن ها از مرگ انها میگذرد چه احساس متعفنی است چه احساس غریبانه ضعیفسیت که باید از میان سنگریزه های مانده در چشمانت بگذرد و طی شود آری بزرگترین دردی که بشریت در تمام سیرو سلوک حیاتش بی خبراز کنارش گذشت داشتن درد و رنج و اندوه نبود بلکه بزرگترین دردی که ناشناخته ماند این من وامانده ضعیف میزبانش شد و درجانم رخنه کرد و در روح من ریخته شد دردبی دردی بود که سالهاست آن را باخود به یدک میکشم درد بی دردی یعنی نداشتن دردی و نفهمیدن احساس و نبود یک غلضت روحانی که نتوانی با ان درآمیزی بزرگترین و وحشتناک ترین رنج بود که غریب ترین سلوکی بود که تو هر روز میکشت هر روز سرت را میبرید هرشب دارت میزد و تحمل شکستی که هیچ راهی برای فرار و نجات از ان نداری تحمل شکستی که تو را در درون دالونهای ناشناخته تقدیر تنها بیکس رها میکرد همه این غزل ها همه این نوشته ها همه این کلمات و همه این نگاره ها همه برگرفته از یک رنجی بود که تو ای انسان آن را داشتی اما امروز بیا این کلمات سنگین مرا برروی نگاهت بگذار و کمی هم خدا را از این دریچه مرور کن ببین که این روزها سالها برمن چگونه گذشت ببین این شب هایی که چشمانم تا صبح بی حرکت به طاق آسمان خیره شد چگونه گذشت این ها زخم هایی بود که داشتنش بر اندام من فزونی میکرد زخم هایی بود که بر اندام من فریاد میکرد و من از فریاد آنها کرو لال مبهوت مرده بودم ببین مومن زندگی تا این حد بیرحم میشود زتدگی تا این حد غضبناک میشود که هر روز هر شب باید این جریانات کثیفی که زندگی تو را به مسلخ کشیده اند در تو تکرار شوند در تو بمیرند و زنده شوند بعد تو میخاهی با یک تهذیب نفس و با یک منتاجات و با یک دعا خودت را به خدا نزدیک کنی خدا اینجاست خدا در همین خرابه هایی است که درآنها گم شده ای خدا در همین هوای غبار آلودی است که را گریزی از ان نداری خدا در همین خشت های شکسته ای ایست که در بنای زندگیت دورافتاده اند خدا در همین دیوار گلی است است که زمان هر روز انها را کهنه تر و بوسیده تر میکند خدا در قلب تو که ازروح احساس زندگی بر شده ای نیست خدا این خدا خدای لحظه ایست که ان را گاهی کنار سفره ات برای گذران زندگیت مینشانی خدا همان احساسی است که میخاهی احساسش کنی و نمیتوانی میخاهی ازحلقومت فریادش کنی و نمیتوانی میخاهی برای یک لحظه او را از ته قلبت صدا کنی و نمیتوانی این نتوانستنی که اسیر بنجه های خشمگین قهارش گشته ای خداست مرگ را هرلحظه بر جانت میچشاند حالا خوب بفهم و خوب گوش کن که بزرگترین درد بی دردیست بزرگترین رنج نداشتن دردیست که نتوانی با ان خود را احساس کنی سالهاست که با من بیمان برادری بسته ای و من در بندت در هلهله های مستانه شبانه ات بی امید در این بستر مخوف مرگ میخابم سلام بر تو ای مرگ سلام بر تو در ان روزی که مرا ملاقات میکنی.مهدی بوستانی

(0) نظر
برچسب ها :
تنهایی سرد
در این تنهایی سرد بی روح نه احساسی هست نه صدایی هست ونه سخنی هست ونه نگاهی هست که بتواند  تلنگری برپیکره این روح بی جان وغریب افتاده در کام تلخ تنهایی  بزند اینک زندگی برایم چنان سرد و دروغ وپریشان شده است که فقط صدای نفس کشیدنم را پیوسته در خود میشنوم و هیچ صدایی نیست که بتواند لحظه ای یک خاطزه ای را در دوردست ها برایم زنده کند این نگاههایی که ژرفای وجود هریک از انسانها برمیخیزد و درونشان دنیایی معنا نهفته است ودنیایی حرف پنهان است که مرا نشانه گرفته اند قلب مرا هدف گرفته اند پیوسته میخواهند بگویند در چشمان ماه در تشعشع زلال آفتاب بر قله بزرگترین دستاوردها تو برای ما تنهایی و اگر هم که تلاش کنی که که تنها نیستی در نگاه ما تو همان غریبه ای هستی که بودی ای غریبه سایه ات را بردارو برو اینجا دیگر قلبی برای تو نمیتپد اینجا چشمی سراغ تو را نمیگیرد سایه ات را بردارو برو برو به عمق تاریکی ها جایی که دیگر خبری ازتو به ما نرسد جایی که دیگر اثری از تو نماند ای غریبه مرده ها تو را از یاد برده اند گاهی صدای یک پرنده ای صدای وق وق یک سگ صدای یک کبوتر که در لانه اش آرمیده صدای خش خش برگ های پاییزی که درزیر پاهها له میشوند صدای چکش بر سر میخی از شنیدن صدای تو ودیدن تو خوشایند تر است پس ای غریبه دوباره به تو میگویم سایه ات را بردار و برو تو در این شهر غریبی ..مهدی بوستانی 
(0) نظر
برچسب ها :
حصار تنهایی
میخاهم بنویسم چیزی بگویم اما عرفان و حیات در این روح مرده زنده به گور شده انگار که یک لشکری از سیاهی و شیطان قلبم را تحت سیطره خودش درآورده انگار لشکری از شیاطین به کمک انسانها روح مرا تسخیر کرده اند انگار که همه نیروها قدرت خود را از دست داده اند و من بیننده ای بیش نیستم ودر میان این همه نیروهای مافوق طبیعی اسیر دست آنها گشته ام اینجا دلی از بی غمی داد میکشد قلبی از سردی فریاد میکشد چشمی از بیرنگی به خاب رفته است ومن در این گورستان تنهایی جانم را ذره ذره در این قبر میریزن جانم را تکه تکه در این دشت میریزم و همه احساسات یکی یکی در این غار تنهایی در این چاه تاریک دفن میشود و هیچ زندانی و هیچ حصاری بد تر از آن نیست که احساسها یت رنج هایت دردهایت حرف هایت و نگاهها و نازها و عشوه هایت هیچ شورشی و هیچ تلنگری در این قلب ها ایجاد نکند و این یعنی همان مرگ تدریجی مرگی که زندگی را نفس کشیدن را وبیشرفت و از تو سلب میکند و بدتر از همه اینها آن است که همه این جریانهایی که در اطراف تو به وجود امده اند حق میگویند و بخشی از حق هستند  و این یعنی این که شمیشیرت را غلاف کنی و این یعنی اینکه ففط با انتظار بنشینی و تماشا کنی و این یعنی مرگی که هر لحظه از جلوی چشمانت عبور میکند و چه دردی رنج آور تر آن مبتواند باشد که باید باد این روح مرده شب را صبح و صبح را شب کنی ونه خاب و نه دوست ها و نه هیچ احساسی نمیتوانند به این روح کجاوه کوچکترین تلنگری بزنند ودر حصار ذهن هایی که تور ا آنگونه که نیستی میبینند هیچ راهی نداری جز آنکه کرنش کنی و در برابر قدرتشان تعظیم کنی هرچند که این کار علی رغم میل باطنی تو باشد اینجا در کنار چنین جریاناتی هیچ راهی جز تحمل شدن و قبول ترحم دیگران باشی هیچ زخمی در درون انسان بدتر از زخمی نیست که با تراژدی ضربه و ترحم به وجود آمده باشد او که خود ضربه میزند خود نیز ترحم میکند و تو را در آشیانه ذهنش تحت تسلط افکار در می  آورد که توانایی فرار و گریز از این داریره را نداری و تنها راه برای ادامه این راه جز این نیست که که فقط به هوای نگاههای آن جان خسته آن جان جانان لحظاتت را درگروی این حصار تنگ زندگی عبور دهی شاید او را آفریده اند که چنین ماموریت سنگینی را به عهده بگیرد.مهدی 
(0) نظر
برچسب ها :
کاغذ زخمی
اینک یک جریان نوری سراسر وجودم را فراگرفته نوری که در شعاع خود درد هایی را در سینه ام بر می آشوبد آنچنان حال غریبی دارم که چشمانم همچون دریچه ایست که از درونش درد ها را در وجودم میریزند از درونش هرچه سیاهی و تاریکی هست بر درونش روانه میکنند انگار یک لشکر هزار نفری داشته ام و همه اشن را مردم کشتندو تارو مار کرده اند و من شده ام مقصر مرگ همه اینها میخاهم از درد های این نویسنده بزرگ فاصله بگیرم و دور شوم و جدا شوم ولی اکنون من و او یکی شده ایم من و او کنار یک قبر نشسته ایم من و او برسر یک قبر نشسته ایم و هردویمان یک عزیزی را از دست داده ایم یک تاریکی عمیقی در وجودم بیدا شده که انگار سالها و سالها برای بیمودن این تاریکی باید طی شود یک تاریکی که اگربزرگترین عقل ها هم بیاورند در آن گم میشوند دراین تاریکی که اگر شمعی درمیانش روشن کنی سالها و سالها باید بسوزد تا شاید کسی بیاید و بخشی از این تاریکی را برای شمع معنا کند در این معبد تاریک که خدا را در ان کشته اند همه معبود ها از آن هجرت کرده اند و همه خدایان از آنجا رخت برکنده اند اما تو نرو تو بمان که من شمع طاغت جدایی از تو را نداریم و ما اینجا آیات تاریک سرنوشت را به امید بازگشت تو حیات میبخشیم اینجا در این سیاهی بی نهایت دراین خاموشی حیرت آور که در بشت همه حجاب ها یک دنیای بزرگی از تاریکی ها ساخته ای کسی جز تو راه این خانه را نمیداند و این خانه تا ابد یرای تو مرثیه ها خاهد سرود ببن که جانم چگونه به خاب ابدی فرو رفته ببین چکونه در ظلمت این شهر به سکوت درآمده که صدای سور اسرافیل هم نمیتواند او را بیدار کند نمیدانی اینجا چه دردی درسینه ام ریشه دوانده نمیدانی چه زهری را هر شب در گلویم میرزند و بی آنکه بمبرم باید صبر کنم تا اثرش خاموش شود وهرکس برایم یک جامی از زهر در جلوی چشمانم نهاده و بالای سرم با برق شمشیرش مرا تهدید به نوشیدن آن میکند و این شده قصه هر شب من برای ماندن در کنار خاطرات تو اگر تو نبودی زندگی همچون یک نسیم دلهره آوری میشد که صدای لرزانش هر شب بیش از اینها حجاب های قلبم میدرید ای تبسم آسمانی نیا  ...نیا که این قلب ها در لجن زار حیاتشان چنان مشغول خویشند که سرشان را تا آخورشان در در تاریکی و ظلمت گمراهی فرو برده اند نیا ..نیا که زندگی این جماعت طوری ساخته شده که از آمدنت چیزی جز آرزوهایی قدرت رسدن به آن را نداشتند طلب نکنند نیا.. نیا که دل ها در فراموشی تو در از یادبردن تو به این زندگی مادی تن داده اند و تو را میخواهند برای وسعت دادن به آرزوهای ناکامشان دل ما دراین محنت سرا به نوای تو به هوای تو شب را سحر میکند با تو چگونه بمانم که از خویش گریزانم از خوش ناامید خسته دل شکسته ام.............
(0) نظر
برچسب ها :
غروب
میگویند;غروب های جمعه;غم انگیز است غروبی که حاصل یک هفته انتظار را درخود جمع کرده غروبی که همچون;قطره ای اشک میشود;و ازقامت همه غم ها وغصه هایت بالا میرود و آرام آرام روحت را فرا میگیرد اینجا همه غروب ها  و روزهایش برایم غروب جمعه است و التیام دردهایم; را با نگاهی به درد های تو;...تسکین میدهم با نگاهی بر چشمانت وبرق نگاهت ازخود بیخود میشوم وچون دراین روح کوچک نمیتوانم گم شوم لحظه ای اشک میشوم لچظه ای غم میشوم لحظه ای نگاهی بی کلام میشوم تا بتوانم لحظه ای در عمق نگاهت خیره شوم لحظه ای چشم ازتو برنخواهم داشت و در سکوتت سکوت میکنم در نگاهت غروب میکنم در چشمانت حلول میکنم و در عظمت کلامت در لکنتی که خلقت دربیان شگفتی هایت دارد به زانو درمی آیم .....آفتاب درحال غروب است و تو باید برگردی به خانه و لباس های عرق کرده خاکیت را درنیاور خدا میخواهد تو را در همین حال ملاقات کند وقتی آب وضو بیشانیت را خیس میکند چند قطره ای از عرق های برگونه نشسته ات برترک های لب هایت مینشیند انگارکه خدا دست از همه بندگان مخلوقاتش کشیده و برای دیدن این لحظات لحظه شماری میکرد اینک همه از یادت میروند و معراج آغاز میشود....................
(0) نظر
برچسب ها :
بغذ
خاستم از مهدی بنویسم ولی انگار امشب علی; درخاطرم لنگر انداخته بازهم استخوانی که درگلوی علیست ذهنمان را به هم ریخنه استخوانی که حرف ها دارد سایه ها دارد تاریخ ها و سرنوشت ها رادر خود دارد استخانی که حلقوم علی را در;شب ها به دردآورده استخوانی که چشمان علی را بردیوار خیره کرده و این استخوان یک شکست را در روح علی به قلیان درآورده سخن ازاین جا آغاز میشود که مگر شکست هم برای علی ممکن میشود آری..............شکستی که علی را غمگین کرده و همچون استخوانی در گلو مانده علی که مظهر عدالت است آغازولایت است علی که برنده ترین شمشیر حقیقت را بردست دارد شب ها را با حالت شکستی که نه میتواند برآن فائق آید و نه میتواند با کلامش با تدبیرش این شکست را هدایتش کند رامش کند آری نمیتواند و شب هارا باید با این حلقوم درد به سرکند با دردی که هیچ دوایی جز سکوت ندارد فقط نظاره کند این خاکستر شوم تلخ سرنوشت را هر شب بر این روح خسته بپاشد وجز تحمل راهی ندارد علی که در این حوادث شوم همچون اسیری در بند میماند و همیشه اوست که بزرگترین دستاوردش را در زندگیش سکوت میخاند سکوتی که همه حوادث را درخود چنان جمع میکند که همه را به حیرت واداشته است این سکوت در خودش یک انقلابی دارد یک حرکتی دارد یک نتیچه ای دارد مردی که باید سرنوشت زمانه را بر دست بگبرد درنخلستان ها مشغول چاه کندن است و.........انسانی که هر چه زمان میگذرد برحیرتی که ازخود برجای گذاشته می افزاید زندگیش شده چاه و نخلستان وکوچه های خلوت خرابه های شهر انگار زمانه نمیخواهد بگذارد اوشبی را آرام به سرکند چه بگویم دیگر..........مردی که رودر روی خدا ایستاده و به خدا خیره گشته مردی که نگاهش ازآسمان عرشیان گذشته مگرمیشود اورا غافل گیرکرد وقتی کلمه خدا از زبانش جاری میشود ترس رادر هیکل عالم می اندازد مردی که ترس هایش ازخدا;چشمانش را ترکرده چقدر ناله میکند مگر این بشر تحمل........آن را دارد..............خدایا ..........رحم کن.
(0) نظر
برچسب ها :
نماز

لحظاتت را با خدا تقسیم کن یک مشتی آب بر صورتت بزن سرت را بالا بگیر اینجا زیبا ترین لحظه مناجات با خداست زیبا ترین لحظه با شکوه مناجات است این قطره های کوچک آب را ببین که عکس خدا برروی آنها افتاده و همچون قطره  ای باران در لای پرزهای فرش های قالی گم میشود غیب میشود این قطره های زیبای وضو شروع کرده اند به نماز خاندن غرق در مناجات خدا همچون پروانه ای که در شمع محو میشود ازاد رها گم میشوند در تمام لحظات نماز آنجا نمازت تمام میشود که این قطرات نمناکی خود را درخشکی هوا از دست داده اند به صدای اذان گوش بده اکنون که از همه خلق گریزانی از همه دنیا به مسلک درویشی خو کرده ای اکنون که نا امیدی ها تو را در برگرفته اند کمی گوش کن لختی آرام باش لحظه ای ساکت باش بزرگترین دردناک ترین هولناکترین واقعه عالم شکل میگیرد در همین لحظه است که خدا برای اینکه دوباره تو را دلداری دهد ازعرش به زمین می آید و  دمی ازنگاه خود را در درون الله اکبر اذان  میربزد و چنان این الله اکبر جانت را برمی آشوبد که حیاتی دوباره درروحت میریزد صدای الله اکبر دوم را که میشنوی انگار که دلت محکم میشود که حقیقت است و خداوند صدا میزند تو را بیا به مناجاتم بنشین اکنون این منم که تورا این گواهی میدهم که من صدای قلب شکسته ات را شنیدم صدای قلب شکسته ات را شنیدم که داشت ناله میکرد که انگار خدا هم مرا رها کرده صدای قلب شکسته ات را شنیدم که پرده ها و حجاب های  آسمانها را درید و خدا را به تکلم با من واداشت صدای قلب شکسته ات را شنیدم که بر آسمانها با ناامیدی مینگرید صدای قلب شکسته من بود که خدا را بیدار کرد و با گوشه نگاه چشمانش این امید را درروحم زنده کرد که تو هنوز برای من هستی  اینک چه آیه ای چه نمازی از این واقعه میتواند بزرگتر باشد که خدا برای بنده اش چشم بر اودوخته و او پریشان و خسته دلی برای عبادت ندارد بیچاره را اینقدر سرکوفت زدند که اگر این صدا ها نبود تا مرز کفر پیش میرفت این صدای دل رنجور تو بود که بی اراده بی اختیار بار دیگر معجزه آمدن خدا  و تجلی او را در آن درخت مقدس را زنده کرد و ندای ربانی موسی را بار دگر در زمین زنده کرد.مهدی بوستانی

(0) نظر
برچسب ها :
زخم روی دیوار

گاهی نیاز به یک دوست نیاز به یک همدم نیاز به یک جنس مخالف انسان را اغنا نمیکند انگار که روح از تمامی جنسهای اطرافش خسته شده نیاز به یک روح بزرگ تنهایی دارد که همه درد ها همه غم ها همه اشک ها همه ناله ها را درخود جمع کرده .ونیاز به یک دردی دارد نیاز به یک غمی دارد که بتواند این روح بزرگ را لحظه ای ببیند لحظه ای او را درک کند و حتی آنجا که با او خیلی فاصله گرفت با کلامش با زندگی اش با نشستن برخاستن هایش دمی خو بگیرد واخوت و دوستی اش را با او محکم کند و گاهی در جریان همه این انفاقات ..اتفاقات و حوادث دیگری از راه می آیند و همه ین حالات و احساسات را مانند موجی با خود میبرند و دلتنگیهایت و تنهاییهایت چند برابر میشود اینجاست که این روح همیشه سوزان همیشه ملتهب از درد ازاعماق وجودت صدایت میزند از ژرفای ناخود آگاه ضمیرت یک درد آرامی را برگلویت برقلبت میچشاند وتو در این لحظات ازخودت جدا میشوی از همه نفست کنده میشوی و آزاد رها از همه تفکرات دربند این غم اسیر میشوی اسارتی که هرچه دردرونش میمانی شوق به ماندنت در آن بیشتر میشود اسارتی که بند ها و زنجیرهایش انسانهای اطرافت میباشند که تو را تافته جدا بافته از خودشان میدانند اسارتی زیبا که تو را درثانیه ها و لحظاتی غمگین به عمق خاطرات شبیه این لحظات میبرد ندانستن از آنکه چه میخاهد بشود خاطرت را مشوش میکند انگار که که رد پایش را درگوشه هایی از زندگیت در آن سالهای دور میبینی که برای اولین بار نگاهش تو را چنان در هم ریخته بود که دل ازهمه چیز بریده بودی وبیخبر از همه جا تصورت این بود که او سالها با تو میماند و تو سه سال دیگر غربت را برگذیدی که سه سال دیگر با تنهایی عجین شده با قربت او را در کنار خود نگه داری در این سه سال وفایش را هرشب هر صبح بر پیکره آشیانه ات میدیدی و از بودن با او در نشاط بودی نشاطی که همه بیابان را همه دشت را دربر گرفته بود و تو بی مهابا از همه رخداد ها صبح را شب میکردی که نکند فردایی بیاید که او نباشد و بعد از گذشت این سه سال آن فردا آمد و او رفت و تا سه سال دیگر و چون دوباره بازگشت همه آن خاطرات برایت رنگی دگر گرفت اما این بازگشت همراه با دردی بود گران و آن نگاههاش شوم هرزه آلودی بود که تو را آزار میداد درآن بیابان تنهایی بود غربت بود گرما بود ....اما نگاه هرزه درمنظور داری نبود اما اینجا هر نگاهی چنان قلبت را از هم میشکافد که که هیچ پناهی برای فرار از آن نداری چه میتوان گفت چه میتوان کرد جز آنکه هر نگاهی که هرکدامشان دنیایی حرف در خود دارند مانند زنجیری برگردنت بیاندازی و با این زنجیرها ی طویلی که برزمین کشیده میشود دنبال اتاقی باشی که خود را از دستشان راحت کنی ولی اتاق هم دیوارهایش چسبیده به در و دیوار این شهر باید سوراخی در درون دره ای پیدا کرد که تو را چند سالی درخود پناه دهد سوراخی از جنس تاریکی که چشمی نتواند تو را در آنجا دنبال کند. بوستانی 

 
(0) نظر
برچسب ها :
لحظه هایت را زیبابسازلحظه ها نمیمیرند.
لحظه هایت را زیبابسازلحظه ها نمیمیرند.
(0) نظر
برچسب ها :
صفحه نخست پست الکترونیک وبلاگ تبیان
نوشته های پیشین
موضوعات
بدون موضوع (10)
صفحه ها
فیدها
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 836
تعداد نوشته ها : 20
تعداد نظرات : 0
X